لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان تبدیل می کند
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید.
و گونه هایت
با دوشیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بکارتی سربلند را
از روسبی خانه های داد وستد
سر به مهر باز آوزده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشسته ام!
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشتت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی مینوازند
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت
در سینه ات آواز می خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها راگواراتر کند ؟
تا در آیینه پدیدار آبی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاهارا گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود.